18 بهمن 1388

زلف بر باد مده تا ندهــــــــــــــــی بر بادم                   ناز بنیاد مکن تا نکنــــــــــــــــی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر                   سر مکش تا نکشد سربه فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بنــــــــــــدم                   طرّه را تاب مده تا ندهــــــــــی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبـــــــــــــری از خویشم                   غم اغیار مخور تا نکنــــــــــــی ناشادم

رخ بر افــــــــــروز که فارغ کنی از برگ گلم                  قد بر افـــــــــــــراز که ازسرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی مــــا را                  یاد هر قوم مکن تا نـــــــــــــروی از یادم

شهره ی شهر مشو تا ننــهم سر در کـوه                  شور شیرین منما تا نکنــــــــی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریــــادم رس                 تا به خاک در آصف نرســــــــــــد فریادم

                                    فردین! از جور تو حاشا که بگردانـــــد روی

                                    من از آن روز که در بند تــــــــــــــوام آزادم

 

                                                                             
3 بهمن 1388

با چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم که بعد ازامتحانات ترم یه سفر تفریحی رو برنامه ریزی کنیم تا

یه هوایی عوض کنیم، این بود که بعد از ماه ها مذاکره و جلسات پی در پی تصمیم گرفته شد که در پنج شنبه روزی رأس ساعت هشت صبح راه بیفتیم.هنگامی که همه سر موعد مقرّر جمع شدیم یکی از دوستان اظهار کرد که دیشب خواب بدی دیده است و برای این که سفر به کاممان تلخ نشود بهتر است که صدقه ای بدهیم، این بود که در کنار یکی از این صندوق های صدقه ایستادیم و ایشان بر خلاف عادت از جیب مبارک یک عدد صد تومانی که حداقل نیم کیلو چسب نواری به دورش پیچیده بود و از بس دست به دست گشته بود که رنگی از رخساره اش باقی نمانده بود را در آورده و به صندوق انداخت و با این خیال که با این صدقه سفرمان را ایمن کرده است راهی سفر شدیم امّا هنوز دو سه کیلومتری دور نشده بودیم که سر و صدایی که از لاستیک عقب طرف راننده بلند شد توجّه ما را به خود جلب کرد و متوجه شدیم که ماشین کما فی سابق حرکت نمی کند این بود که به ناچار در کنار جاده ایستادیم و دیدیم که ای دل غافل لاستیک پنچر شده است، بعد از هزار ترفند و دوز و کلک دوستان با وفا قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند و بنده را به کار تعویض لاستیک گمارده و خود به سیر و سیاحت در طبیعت اطراف جاده پرداختند.بعد از یک ساعت و اندی(شما اگه از اندی خوشتون نمیاد میتونین اسم خواننده ی مورد نظرتون رو بنویسید)که کار ماشین رو به راه شد راه افتادیم تا به سر منزل مقصود برسیم، حدود بیست کیلومتری از مسیر را طی کرده بودیم که به دلیل وجود انواع سنگ های مرمرین و آذرین و ...که در سطح جاده بود یکی دیگر از لاستیک ها هم پنچر شد و ما هم که فاقد هر گونه لاستیک کارآمد بودیم چند ساعتی را به التماس از رانندگان گذری پرداختیم ولی متوجه شدیم که هیچ کس زاپاس خود را در اختیار ما قرار ندهد که ندهد، توی جاده ی بیرون شهر هم که آپاراتی مورد نظر در دسترس نبود به ناچار با یکی از این امداد خودرو ها تماس گرفته و ماشین را به شهر محل سکونت خود انتقال داده و مجبور شدیم که صرف نظر از هزینه ی آپاراتی سی هزار تومان را نیز بابت حمل خودرو بپردازیم و یک روز کامل علاف شدیم و به مقصودمان هم نرسیدیم و کلی هم از لحاظ مادی و صد البته معنوی متضرر شدیم تا ما باشیم و دیگر از این جور صدقه ها ندهیم.

نتیحه گیری اخلاقی:همواره سه مورد زیر را به یاد داشته باشیم:

  1. الأعمال بالنیّات
  2. لا تنفقوا الّا مما تحبّون
  3. چوب خدا صدا ندارد
23 آبان 1388

از تو گریزم نیست
چرا که ریسمانی که از قلبت
بر پای من گره خورده است
 بی آنکه بندی باشد
پلیست
که از پرتگاهم
بر آستانت گذر گاهیست
ای صداقت آبی
در این وانفسای تنهایی من
به فریاد
و بی پروا
در پروازی خوش
به تناسخی دیگر
راوی رازهای سر به مهرم باش
و پروا مکن
که این حدیث
همواره مکرر است...

5 آبان 1388

خب تولده مگه چیه

میخوایم تولد جشن بگیریم                        


اسپیکرها روشن:واویلا لیلی      احبک خیلی حالا واویلا لیلی         احبک خیلی








ارادتمند شما

17 مهر 1388

...چیستم من زاده ی یک شام لذتباز

ناشناسی پیش می راند در این راهم

روزگاری پیکری بر پیکری پیچید

من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم

کی رهایم کردی تا با دو چشم باز

برگزینم قالبی خود از برای خویش

تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را

خود به آزادی نهم در راه پای خویش

من به دنیا آمدم تا در جهان تو

حاصل پیوند سوزان دو تن باشم

پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم

من به دنیا آمدم بی آن که من باشم...

خدایا کاش تو این همه مرموز نبودی تا من جواب سوال هامو از خودت می گرفتم.

دلیل بودن من چیست اینکه چون عروسک خیمه شب بازی در دستان تو سرگردان باشم.

خدایا این همه ما را از لذت های زود گذر دور می خوانی در حالی که بهشتت را با شاخه هایی از انگور و نهرهای روان برای ما زیبا جلوه میدهی؟!

خدایا چگونه است که نگاه کردن به زیبارویان در این دنیا عذاب آتش در پیش دارد در حالی که پاداش مومنانت زیبارویان بهشتی است؟!مگر نه این است که خودت میل به زیبایی را در فطرت ما قرار دادی؟!مگر خودت از کار خودت آن چنان به وجد نیامدی که خود را تحسین گفتی؟!پس چگونه می خواهی من از این تحسین اجتناب ورزم؟!آیا می خواهی خود را فریب دهم یا تو را؟!

16 مهر 1388


آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک مست نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه که یادت دادیم

پر زدن نیست که در جاست بخند

آدمک نغمه ی آواز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند

13 مهر 1388

دیروز از اون روزا بود که با زمین وزمان دعوا داشتم.راستش رو بخواین درست که فکر میکنم میبینم که زیادم مقصر نیستم آخه خودتون قضاوت کنید امروز سیزدهمه هنوز کلاسای ما تشکیل نشده دیروز سه بار من رفتم دانشگاه و برگشتم هیچ کدوم از کلاسا تشکیل نشدپس فردا استادا که میان یه دو هفته چرت و پرت میگن بعدشم هر کدومشون یه پروژه ی سنگین میدن واسه ی دانشجوی بدبخت و خودشون یه گوشه میشینن بهمون میخندن آخه خداوکیلی با این وضع آدم چه جوری میتونه توی یه ترم ۲۱واحد  که ۱۷ واحدش اختصاصیه رو با نمره ی خوب پاس کنه!

تازه چیزی که دیروز اعصابمو بیشتر خورد کرد این بود که وقتی ساعت حدود ۶ خسته و کوفته و دست از پا درازتر داشتم از دانشگاه بر میگشتم یکی رو دیدم که تو دانشگاه داشت از این کاغذ های تبلیغاتی پخش میکرد از دور زیر نظرش گرفتم دیدم معمولا به خوشتیپ ها از اون برگه هامیده منم گفتم حتما چیز مهمیه. این بود که یقه ی لباسمو مرتب کردم و دستی به موهام زدم و مثل یه جنتلمن داشتم از کنارش رد میشدم که متوجه شدم خیال نداره از اون برگه ها بهم بده یه خورده پایین تر که رفتم یکی صدا زد:آقا بفرمایید.منم که در پوست خودم نمیگنجیدم به طرف یارو برگشتم و بدون اینکه خودمو از تک و تا بیندازم گفتم:بله بفرمایید که دیدم یارو یکی از این برگه ها رو به طرف من گرفته منم که داشتم خودمو بی میل نشون میدادم با اکراه برگه رو ازش گرفتم و اومدم پایین تر که بخونمش باورتون نمیشه که تو برگه چی نوشته بود:"جراحی بینی ۱۰۰٪ تضمینی بدون عوارض جانبی-کرم کوچک کننده ی بینی-آیا به فکر تناسب اندام خود هستید-کرم های روشن کننده ی پوست و..."

این بود که هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم و درحالی که اگه کارد میزدی خونم در نمیومد مثل برج زهرمار برگشتم خونه و مثل یه جنازه گرفتم خوابیدم.

البته این که گفتم بین خودمون بمونه ها

7 مرداد 1388

روزها می آیند و من همچنان در حسرت طواف چهار گوش عشق مانده ام کعبه ام در خطر است و حاجیان احرام دگر بسته اند میلیاردها خرج می شود تا عربستان آباد شود.فریضه ی حج بزرگ است قبول اما به شرطی که همسایه ات با حسرت به پلاکارد نصب شده به کوچه نگاه نکند.حج بزرگ است به شرطی که تو بزرگ باشی.به شرط اینکه بمانی و لبخند کودکی که در لباس کهنه اش میگرید را مرهم باشی

                      شرط آن است که بمانی و حاجی شوی

7 مرداد 1388
خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

6 مرداد 1388
ایران و ایرانی را می ستایم نه بیشتر از کوروش و نه کمتر از او , زرتشت را می پرستم بیش از حد درک خود,تا وقتی که پاسارگاد رو دارم برای طواف به تازی سرا نمی روم.ایرانی دارم با سابقه ای چند هزار ساله که در تمام مدت یکتا پرست بوده اند چرا باید رو به محلی عبادت کنم که روزی مکان بت ها بوده است.خدای من در همه جا هست, اصلا خدایی که در همه جا نباشد که خدا نیست.چرا باید کیلومترها برای مکعبی سنگی ریاضت بکشم؟ تا کجا باید به نام واجبات, جیبها در سرزمینی عرب خالی شود؟خدای من در مویرگ هایم جای دارد؟من خدایم را تنفس می کنم. آیا من کافرم؟؟؟؟؟
5 مرداد 1388