زلف بر باد مده تا ندهــــــــــــــــی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنــــــــــــــــی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سربه فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بنــــــــــــدم طرّه را تاب مده تا ندهــــــــــی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبـــــــــــــری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنــــــــــــی ناشادم
رخ بر افــــــــــروز که فارغ کنی از برگ گلم قد بر افـــــــــــــراز که ازسرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی مــــا را یاد هر قوم مکن تا نـــــــــــــروی از یادم
شهره ی شهر مشو تا ننــهم سر در کـوه شور شیرین منما تا نکنــــــــی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریــــادم رس تا به خاک در آصف نرســــــــــــد فریادم
فردین! از جور تو حاشا که بگردانـــــد رویمن از آن روز که در بند تــــــــــــــوام آزادم
و جلسات پی در پی تصمیم گرفته شد که در پنج شنبه روزی رأس ساعت هشت صبح راه بیفتیم.هنگامی که همه سر موعد مقرّر جمع شدیم یکی از دوستان اظهار کرد که دیشب خواب بدی دیده است
و برای این که سفر به کاممان تلخ نشود بهتر است که صدقه ای بدهیم، این بود که در کنار یکی از این صندوق های صدقه ایستادیم و ایشان بر خلاف عادت از جیب مبارک یک عدد صد تومانی که حداقل نیم کیلو چسب نواری به دورش پیچیده بود و از بس دست به دست گشته بود که رنگی از رخساره اش باقی نمانده بود را در آورده و به صندوق انداخت و با این خیال که با این صدقه سفرمان را ایمن کرده است راهی سفر شدیم امّا هنوز دو سه کیلومتری دور نشده بودیم که سر و صدایی که از لاستیک عقب طرف راننده بلند شد توجّه ما را به خود جلب کرد و متوجه شدیم که ماشین کما فی سابق حرکت نمی کند این بود که به ناچار در کنار جاده ایستادیم و دیدیم که ای دل غافل لاستیک پنچر شده است، بعد از هزار ترفند و دوز و کلک دوستان با وفا قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
و بنده را به کار تعویض لاستیک گمارده و خود به سیر و سیاحت در طبیعت اطراف جاده پرداختند.
بعد از یک ساعت و اندی(شما اگه از اندی خوشتون نمیاد میتونین اسم خواننده ی مورد نظرتون رو بنویسید)که کار ماشین رو به راه شد راه افتادیم تا به سر منزل مقصود برسیم، حدود بیست کیلومتری از مسیر را طی کرده بودیم که به دلیل وجود انواع سنگ های مرمرین و آذرین و ...که در سطح جاده بود یکی دیگر از لاستیک ها هم پنچر شد و ما هم که فاقد هر گونه لاستیک کارآمد
بودیم چند ساعتی را به التماس از رانندگان گذری پرداختیم ولی متوجه شدیم که هیچ کس زاپاس خود را در اختیار ما قرار ندهد که ندهد
، توی جاده ی بیرون شهر هم که آپاراتی مورد نظر در دسترس نبود به ناچار با یکی از این امداد خودرو ها تماس گرفته و ماشین را به شهر محل سکونت خود انتقال داده و مجبور شدیم که صرف نظر از هزینه ی آپاراتی سی هزار تومان را نیز بابت حمل خودرو بپردازیم و یک روز کامل علاف شدیم و به مقصودمان هم نرسیدیم و کلی هم از لحاظ مادی و صد البته معنوی متضرر شدیم تا ما باشیم و دیگر از این جور صدقه ها ندهیم.
واویلا لیلی احبک خیلی حالا واویلا لیلی احبک خیلی




.راستش رو بخواین درست که فکر میکنم میبینم که زیادم مقصر نیستم
آخه خودتون قضاوت کنید امروز سیزدهمه هنوز کلاسای ما تشکیل نشده دیروز سه بار من رفتم دانشگاه و برگشتم هیچ کدوم از کلاسا تشکیل نشدپس فردا استادا که میان یه دو هفته چرت و پرت میگن بعدشم هر کدومشون یه پروژه ی سنگین میدن واسه ی دانشجوی بدبخت و خودشون یه گوشه میشینن بهمون میخندن آخه خداوکیلی با این وضع آدم چه جوری میتونه توی یه ترم ۲۱واحد که ۱۷ واحدش اختصاصیه رو با نمره ی خوب پاس کنه!
به طرف یارو برگشتم و بدون اینکه خودمو از تک و تا بیندازم گفتم:بله بفرمایید که دیدم یارو یکی از این برگه ها رو به طرف من گرفته منم که داشتم خودمو بی میل نشون میدادم با اکراه برگه رو ازش گرفتم و اومدم پایین تر که بخونمش باورتون نمیشه


